فامیل مظفر

پریشب خونه پدر خانمم برای دختر کوچیکه خواستگار اومده بود ...

البته بار اولشون نبود ...

برای بار چندم برای چونه زدن تعداد سکه مهریه اومده بودن ...

منم اتفاقی رفتم برای بردن علیرضا ، خبردار شدم قراره مهمون بیاد براشون ...

خلاصه منم موندم ...

خواستگار با پدر خانم بنده هم دهاتی بودن و فامیل دور ...

یک ساعت اول مراسم که به حال و احوال ده و اهالیش گذشت ...

بعدش رفتن سر اصل مطلب ...

تعداد سکه پیشنهادی 314 تا بود ...

اما پدر داماد اصرار به کاهش داشت ...

بالاخره بعد از چندین بار رفت و آمد و فامیل بودن تعداد رسید به 250 تا ...

طرف داماد موافقت کرد ...

صحبت رسید به چند قلم جهیزیه ای که داماد باید میگرفت ...

(توی پرانتز یه موضوعی رو بگم ...

مادرخانم من یکم گوشش سنگینه، تصور کنید همه دارن در مورد یه موضوع صحبت میکنن، از دخترهاش میپرسه چی میگین؟ موضوع رو با صدای بلند بهش میگن، پنج دقیقه بعد موضوع حرف عوض میشه ...

مادر خانمم یهو با صدای بلند در مورد موضوع قبلی از نفرات بغل دستش سوال میپرسه که گاهی خیلی خنده دار میشه)

...

دایی بزرگه عروس خانم گفت : اجاق گاز ، ماشین لباسشویی ...

برگشت رو به مادر خانمم (که خواهر خودش باشه) گفت : سومی چی بود؟

مادرخانمم هنوز داشت در مورد موضوع قبلی بحث میکرد، برگشت گفت: فامیل مظفر (مظفر اسم پدرخانممه)

دایی بزرگه هم برگشت رو به جمع گفت: سومیش فامیل مظفر ...

مجلس برای چند دقیقه رفت تو هوا ...

شنبه

98/009/09

%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%D8%A1.jpg


/ 2 نظر / 30 بازدید
syahbaatr

:)) قشنگ بود. پسرت میدونست مهمونی به چه منظوریه؟

winterflower

@syahbaatr به چیزشم نبود، چون همون اول مجلس خوابش برد خخخخخخ